محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4992

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يار خويش . و چون سخن وى به سر رفت منصور گفت : آنچه از حمد خداى گفتى . خدا والاتر و بزرگتر از آنست كه به وصف در آيد . اما آنچه در بارهء پيمبر گفتى صلى الله - عليه و سلم ، خداى او را فضيلتها داده بيشتر از آنچه گفتى ، اما آنچه در وصف امير مؤمنان گفتى ، اين فضيلتى است كه خدا به دو داده و او را بر اطاعت خويش يارى خواهد كرد ، ان شاء الله . اما آنچه در بارهء يار خويش گفتى دروغ گفتى و پستى كردى ، برون شو كه آنچه گفتى پذيرفته نمىشود . » گفت : « امير مؤمنان راست مىگويد ، به خدا من نيز در بارهء يارم دروغ نگفتم . » گويد : پس آنها را بيرون كردند و چون به آخر ايوان رسيدند بگفت تا او را با يارانش پس آرند و گفت : « چه مىگفتى ؟ » گويد : پس او به سخن پرداخت گويى از صفحه اى مىخواند و همانند سخنان پيشين گفت . آنها را بياوردند و همگيشان نمايان شدند بگفت تا يك جا بايستادند ، آنگاه به مضريانى كه آنجا حاضر بودند گفت : « ميان خودتان كسى را مىشناسيد كه مانند اين سخن كند ؟ به خدا چندان سخن گفت كه به دو حسد آوردم و مانع من از رد كامل وى آن بود كه گويند بر ضد وى تعصب آورد كه از قوم ربيعه بود . تا كنون مردى از اين دلدارتر و روشن بيانتر نديده‌ام . غلام ، او را بيار . » و چون پيش روى او رسيد از نو سلام گفت و يارانش نيز سلام گفتند . منصور گفت : « حاجت خويش و حاجت يارت را بگوى . » گفت : « اى امير مؤمنان ، معن بن زائده بنده و شمشير و تير تو است كه او را به طرف دشمنت افكندى كه با شمشير و نيزه ضربت زد و تير انداخت تا در يمن آنچه مشكل بود هموار شد و آنچه سخت مىنمود آسان شد و آنچه كج بود به استقامت آمد و بندگان امير مؤمنان شدند كه خدا بقايش را طولانى كند . اگر از گفتهء سعايتگرى